تبلیغات
یک جرعه آفتاب

یک جرعه آفتاب
قالب وبلاگ

نه روی نام کسی سوار شده ام، نه خون کسی شده پلکان ترقی ام.

فقط خودم بودم و خدا و دلم خوش بود به 14 نور زمینی اش که فقط پایشان روی زمین بود و شمیم ملکوتشان هوش از سر شکوفه های نورس بهار می برد.

خون کسی را پلکان ترقی ام نکردم اما دلبسته ی همانهایی بودم که "و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً" را هر روز و شب در جانم زمزمه می کنند، با خاطراتشان، با عکسهایشان، با وصیتنامه هایشان، با احساس کنار من بودن هایشان.

دلم از این هوای کثیف گرفته است. نفسم تنگ آمده است. هوای اینجا یک وقتهای بس ناجوانمردانه سرد است. آنقدر سرد که اشکهایت درون مجرای چشم یخ می زند و چیزی راه گلویت را سد می کند.

اما زمان، نه زمان بار خستگی های خود را به دوش کشیدن است که زمان خود را رها کردن و پریدن وسط معرکه تکلیف است.

وسط اینهمه دغدغه ای که مولایت دارد، درد تو کجای معادله این عالم جا می گیرد؟ شرمت نمی آید وسط این همه دلخستگی های مولایت، تو نشسته ای و درد می کشی از حرف و حدیثهای پشت سرت. حرف و حدیثهای آدمهایی که فکر می کنند اثبات خودشان در گرو نفی دیگری است.

این دغدغه حتی اگر کمرت را به حد خم کردن هم رسانده باشد تو باید بلند شوی. افق نگاه تو را این آدمها تعریف نمی کنند. افق نگاه تو به وسعت آسمانی بودن مولایت است که همان اول سال تو را خوانده به میدان رزم. هان! کجای قصه عاشقی را با خط تعلل نوشته اند؟





[ یکشنبه 31 فروردین 1393 ] [ 23:08 ] [ زینب علی اشرفی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


أنزَلَ عَلیه الِکتابَ نوراً لاتطفأُ مصابیحُهُ و سراجاً لا یَخبُو تَوَقُّدُهُ....
خداوند قرآن را بر پیامبر نازل کرد، نوری که چراغهایش خاموش نمیشود و چراغی که شعله اش فرو نمینیشند....
خطبه 198 نهج البلاغه

امکانات وب